.:به دریایی گرفتارم که موجش عالمی دارد:.
به دشتی من گرفتارم که رویایش عالمی دارد
و اینک باران و چشمانم را نوازش می دهد
دلمان كه ميگيرد تاوان لحظه هاييست كه دل داده بوديم... هرکی
عاشق میشه میگه میمیرم برات چرا یکی نمیگه میمونم باهات؟ تو نامحدودی پس
نامحدود ببین و نامحدود بیندیش اما یادت باشه که توان تو محدود به حدودی
است که خود ساخته ای هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.
اشک رقیب رقیبم... دزد امیدم... تو که آن نازنین را از برم بردی همیشه شادمان گردی برو خوش باش و با او مهربانی کن... رقیب من ... به عشقم عشق می ورزی لبانش را تو می بوسی حریر گیسوانش را نوازش می کنی هر شب ز عطر خوب اندامش مشامت شاد می گردد رقیب من برو خوش باش و با او مهربانی کن... چراغ عشق یار تو زمانی روشنی بخش ره تار من و آمال من می بودو... دیگر نیست در پیشم ... نگاه یار تو شادی فزای روح ناشاد من بیماردل می بودو ... آوخ نیست تا بینم نگاهش را ... نوازش از نگاه رازگوی او برایم شادی افزا بود ... اما ... ای رقیب ٬ افسوس ... دیگر نیست در پیشم٬امید نازنین من که فریاد نگاهم را نگاه جادویش خاموش گرداند ولیکن ای رقیب افسوس ... دیگر نیست در نزدم امید نازنین من که بعد از شعله آهی دو پلک چشم مرطوبم به هم دوزد و دستش٬اشک بیم ورنج دوری را ز مژگان پاک گرداند ... چه خوشبختی رقیب من ... تو هم شاید زمانی عاشقش بودی تو هم شاید زمانی شعر می گفتی و درد سینه سوز عاشقان را درک می کردی برایت شادکامی آرزو دارم همیشه شادمان گردی... برو خوش باش و با او مهربانی کن... رقیب من ... تو می دانی میان ظلمت شب ها... زمانی که تو در خوابی همیشه همسرت ٬آن عشق نافرجام من بیدار می ماند...؟ رقیب من... تو می دانی هنوزم دوست می دارد من مطرود تنها را...؟ رقیب من تو می دانی که شب ها نازنین یارت... به یاد عهد بگذشته کنار پنجره می آید وآرام می گرید؟ رقیب من تو می دانی که سلطان دل نازکتر از برگ گلش من هستم و تو صاحب اندام او هستی ...؟ رقیبم دزد امیدم...! خدا یارت... برو خوش باش و با او مهربانی کن...
دیگه فکر کردن به تورو دوست ندارم... نمی دونی چقدر سخته تا آخر عمرت هیچوقت نتونی جواب یه (چرا) رو پیدا کنی... دیگه دوست ندارم در موردت بیش تر از این چیزی بنویسم..! خداحافظ!!! چرا دارم خودمو گول میزنم با جفنگ!؟ الان که این متن ها رو می نویسم خیلی دلم گرفته. خیلی داغونم. نمی دونم به کی بگم که آروم بشم اما اینو می دونم که خدارو دارمو همیشه پیشمه و تنهام نمیذاره. آسمان را مینگرم عطر خیالت مجالم نمی دهد دوباره از نو باز میگردم به سر سطر آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است آنجا که نام من آغاز میشود آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش نفس می کشم فانوس ستاره ها را خاموش می کنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست می بندم تصنیف عشق را برایت زمزمه می کنم تا غروب ستاره ها کنارم بمان و بدان که عاشقانه می پرستمت! عجب شبه غریبی!! می مانم.... کنار پنجره می نشینم و از تو با خدا سخن می گویم و از پس کوچه های انتظار ! نیاز ماندنت را فریاد می زنم و بغض هایم را به ابرها می دهم و قلبم ! را از حس تو پر می کنم. و با خیال تو به دنبال شادی های زندگی می گردم و ای کاش می توانستم با تو بودن ! را به تصویر بکشم. وافسوس و صد افسوس که دستان کوچکم یاری مرا نخواهند داد و من تو را در ذهنم در کنار پنجره ی انتظارم نقاشی می کنم و با تو از زندگی ! از عشق ! از امید ! از محبت ! و از امیال سخن می گویم . من نیازت دارم و نیاز ماندنت را فریاد می زنم و به تو و خدای هردومان خواهم گفت: می مانم تا ابد تا در کنار همین پنجره با تو بمانم ... تا ته قصه چه پیدا یا چه پنهون با توام زیر آوار مصیبت یا که بارون با توام دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم تو سکوت سنگی دنیا غزلخون با توام هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر میخواد خودت اونوقت میبینی چقد فراوون با توام سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم تو هجوم سختیا ببین چه آسون با توام عاشقتم دیوونه وار... بارالها! تقدیرم را زیبا بنویس...! کمکم کن تا آنچه را تو زود میخواهی من دیرنخواهم. و آنچه را دیر میخواهی من زود نخواهم!!! من که از یاقوت لعل اشک دارم گنجها کی نظر در فیض خورشید بلند اختر کنم احد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار احد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم! و شما ای گوش هایی که تنها گفتنهای کلام در را میشنوید پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت. و شما ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را میخوانید پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت! و شما ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم پس از این مرا کمتر خواهید دید!!!
دلی شکست و هیچ کس صدایش رانشنید آری دل عاشق بی صدا می شکند آشنایی
من و تو یک اتفاق بود ولی خاطرات با تو بودن همچنان و تا ابد در دل من
باقی خواهد ماند. خاطرات روزها ی شیرین و اشک های شبانه... ترسهای شبانه ی
تو برای به وجود آمدن شکستی دیگر ... در دل هایت از شکست های گذشته. از
نامردیهای روزگار... روز به روز بیشتر به تو وابسته شدم. میدانستم انقدر
شکست خورده بودی که توان شکست دیگر را نداشتی. میدانستم بدنبال مرهمی
هستی برای تسکین زخمهای گذشته. چشم هایم را به روی همه چیز بستم... وقتی
به خود آمدم دیدم که زندگی بدون تو برایم کابوس وحشتناکی خواهد شد.چه آسان
دل صادقم را به تو تقدیم کردم. به یاد می آورم که میگفتی... یا از اول بگو
که می مانی یا رفیق نیمه راه نباش... قول بده تا آخر بمانی. یادت باشد با
احساسات هیچ کس بازی نکنی!!! به خود اطمینان داشتم که درتمام شریط ترکت نخواهم کرد... زیرا میدانستم خالصانه مرا می خواهی. حالا
در گوشه اتاق با چشمانی بارانی خاطراتت را مرور خواهم کرد. به عکسی که
روبه رویم چشم دوخته خیره شده ام چقدر زمان سخت میگذرد... چشمانت چه
معصومانه به چشمانم خیره شده اند. نه ... نمیتوانم باور کنم. شاید کابوس
وحشتناکی ست که به سراغم آمده. آری صبح از خواب بیدار خواهم شد و باز
صدایت را میشنوم و به امید دیدن دوباره تو لحظه شماری خواهم کرد. یک
لحظه چشمانم را می بندم. تو به سویم می آیی و مرا در آغوش میگیری. با
دستهایت گونه های خیسم را پاک می کنی و میگویی ... باز خیالاتی شدی؟ دیگر
ترا نخواهم دید... میدانم فقط همین خاطرات است که برایم باقی می ماند...
آری به انتظار تو ماندن زهی خیال باطل است... دیگر لمس تنت را باید به
رویاها سپرد. اکنون
که باچشمان تر این احساسات بی وجود رابر تن سیاه این صفحه حک می کنم ...
می دانم که تو در اوج زندگیت و در پی سوزاندن خاطرات گذشته هستی... میدانم
که دیگر در حد یک خاطره هم در قلبت جایی نخواهم داشت... می دانم که دیگر
نام مرا هم فراموش خواهی کرد. آری... در عین ناباوری تنها یادگاری که از تودارم مشتی خاطرات و زخم عمیقی که مرهمی برایش نمیابم . واین تنها سهم من بود از آن همه عشق و جوانمردی که دم می زدی. آری این سهم من بود از صداقتم. و
اما تو... تو... تو خیانت کردی!!! قلبم را شکستی ... تو جگرم را آتش
زدی... زبانم میگوید... به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ ....
تیره تر از غرو ب و غمگین تر از غم جدایی باشد... اما دلم... دلم میگوید
به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب ... چشم انداز نگاهت زیباتر
از بهشت... و صدها هزار پری کنیزت باشند. ای که دنیایش تو هستی قلب پر مهرم شکستی آمدی جایم گرفتی در کنار او نشستی کاش من جای تو بودم
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |

